|
عناصر مختلف فلسفه هاي كاربردي جديد در سنت اسلامي
با
دكتر عليرضا قائمي نيا
نهضت فلسفه كاربردي مدتي است به شكلهاي گوناگون در كشورهاي
غربي دنبال مي شود. طرفداران اين فلسفه از خود مي پرسند آيا آن نوع
از فلسفه كه به هيچ دردي نمي خورد، لازم است در دانشگاه ها و
آكادمي ها دنبال شود.
اين نهضت به ايجاد فلسفه هاي مبتني بر تفكر انتقادي يا فلسفه هايي
چون فلسفه براي كودكان و نوجوانان (P4C) منتهي شده است.
هدف اين است كه فلسفه را به نحوي ارائه كنند كه در تصميم گيري ها،
استدلال ها، ارزيابي ها و تشخيص هاي افراد تاثير بگذارد و بدين
ترتيب او را قادر سازند در مواردي كه با مشكلات و مسائل پيچيده اي
مواجه است يا در انتخاب الگوها يا پيشنهادهاي مختلف كه به نحوي
مستلزم زندگي مدرن اند، بهترين ها را انتخاب كند و به موفقيت نائل
شود.
بديهي است يك جامعه والاي انساني نيز متشكل از اين گونه افراد
خواهد بود كه مي توانند مصلحت عام را در كنار مصلحت شخصي رعايت و
جامعه اي سرشار از ارزشهاي والاي انساني را تضمين كنند.
جايگاه عناصر مختلف فلسفه هاي كاربردي جديد در سنت اسلامي در گفتگو
با حجت الاسلام دكتر عليرضا قائمي نيا پي گرفته شده است.
س:
تفكر انتقادي ، از مباحثي است كه فلاسفه معاصر پيگير آن هستند و به
نظر آنها مي تواند هم نتيجه فرهنگي داشته باشد، هم نتيجه علمي
فلسفي جديد.
به نظر اين فلاسفه دنياي مدرن نياز به تفكر انتقادي دارد، چون براي
افرادي كه در جامعه مدرن زندگي مي كنند، آرا و نظرات و مدهاي
مختلفي پيشنهاد مي شود و اين فرد بايد از ميان آنها يكي را انتخاب
كند، اينها را نقد و بررسي كند و بعضي را كنار بگذارد و آنچه
بهترين است ، انتخاب كند. اين نوع تفكر در سنت اسلامي ما جايگاه
ويژه اي دارد.
سوال من اين است كه تفكر انتقادي از لحاظ تاريخي چه جايگاهي دارد و
امروز چقدر براي آن سرمايه گذاري مي شود؟
اصطلاح تفكر انتقادي ممكن است كمي گمراه كننده باشد. اين اصطلاح را
توضيح مي دهم. بعد به پيشينه تاريخي آن اشاره مي كنم.
تفكر انتقادي با معنايي كه در نظر ماست ، تقريبا به منطق نزديك مي
شود. يك روش است ، ولي گاهي اين تفكر به نحله خاص فلسفي نزديك مي
شود، مثل مكتب فرانكفورت يا حتي گرايش هاي خاصي در فلسفه علم معاصر
و امثال آن.
اصل بحث در تفكر نقدي اين است كه آيا ما روشي ساده و كارآمد براي
ارزيابي ديدگاه ها و اعتقادات گوناگون داريم يا نه. اصل اين ايده
در تاريخ فلسفه سرگذشتي بس طولاني دارد. اين مطلب از زمان سقراط و
افلاطون و ارسطو مطرح بوده است.
ارسطو هم در اين زمينه منطق تدوين كرد. گويا مي خواست روشي خاص
براي انجام اين مهم تعريف كند. البته منطق در آغاز مي خواست اين
مشكل را خود حل كند، ولي بعدها خودش مشكل آفرين شد. ارسطو تقسيمات
، دسته بندي ها و مقولاتي را در علم منطق ارائه داد كه فلاسفه آن
را به طور كلي به كار مي گرفته اند. اين منطق مزايا و معايبي داشت.
در طول تاريخ ، نوساناتي در اين منطق پيدا شد. در قرن نوزدهم جان
استوارت ميل منطق استقرايي را در مقابل قياس ، شاهكار اصلي منطق
ارسطو مطرح كرد.
اواخر قرن نوزدهم منطق رياضي روي كار آمد. اين منطق تلاش مي كرد
صورت رياضي به منطق بدهد و منطق را فرماليته مي كرد و سعي داشت آن
را به صورت مكانيكي اجرا كند. اين سير تاريخي بود كه منطق طي كرد،
ولي با آمدن قرن بيستم منطق رياضي تقريبا به يك دانش متورم تبديل
شد.
شاخ و برگ هاي متعددي پيدا كرد، بسيار پيچيده شد، در حدي كه فقط
متخصصان اين دانش مي توانستند اين دانش را به كار برند، مخصوصا
كساني كه آشنايي عميقي با رياضيات و فلسفه داشتند، يعني كساني كه
از حوزه تخصص فلسفه و منطق خارج بودند، نمي توانستند اين دانش را
به كار گيرند. اين يك طرف قضيه است و طرف ديگرش تعدد مذاهب فكري در
قرن بيستم.
در هر زمينه كه پا بگذاريد، با آراي متعددي روبه رو مي شويد، كه
نمي توان آنها را از هم تفكيك كرد. اين دو مساله دو انگيزه نزديك
به هم هستند. منطق بايد در حدي ساده شود كه حتي در كوچه و بازار
بتوان از آن استفاده كرد. ما با تشتت آرا در حوزه هاي مختلف روبه
رو هستيم. منطق بايد اينجا هم كاري انجام دهد. اين دو انگيزه باعث
شد تعدادي از انديشمندان به اين فكر بيفتند كه شاخه اي را به عنوان
تفكر انتقادي تاسيس كنند كه به صورت ساده منطق را پياده كردند. از
آنجا كه بشر امروزي وقت دارد در همه حوزه ها تخصص پيدا كند، اين
ابزار ساده اي شد تا مشكلاتش را خودش حل كند.
اين شاخه جديد را تفكر انتقادي ناميده اند. بنابراين تفكر انتقادي
صورت جديدي از منطق است كه خيلي تخصصي نيست. اولا تلاش مي كند
مفاهيم ساده را در برخورد انتقادي با افراد و ارزيابي افكار به كار
گيرد. ثانيا از دستاوردهاي بخشهاي ديگر فلسفه مثل فلسفه زبان ،
معناشناسي ، نشانه شناسي و معرفت شناسي و امثال آن كمك مي گيرد، تا
بسادگي بتواند افكار مختلف را ارزيابي كند.
سوال ديگر من اين است تفكر انتقادي در اسلام چه جايگاهي دارد و
چقدر اهميت داشته و امروزه در سنت اسلامي چقدر روي آن سرمايه گذاري
مي شود؟
آيا به آن صورت كه تعليم آن در غرب عمومي شده در اينجا هم نمونه اي
سراغ داريم؟
اگر تفكر انتقادي به معناي برخورد انتقادي با افكار باشد نه تنها
در سنت فلسفه و علوم معقول اسلامي سابقه دارد، بلكه در علوم منطق
نيز وجود دارد. در حوزه هاي علميه بخشي از توان طلاب و متخصصان صرف
انتقاد از آراي ديگران شده و مي شود.
اين افكار در كنار هم ارزيابي مي شد و امروزه نيز اين سبك متداول
است. به منطق اهميت زيادي داده مي شده است. كتب متعدد منطقي را مي
خوانده اند. تفكر انتقادي مقالات جديد ريشه در فلسفه اسلامي دارد و
به مغالطات و پيداكردن معايب منطقي افكار اهميت فراوان داده شده
است.
بنابراين در تاريخ فلسفه اسلامي يك نوع سنت كه هر فيلسوفي به آراي
ديگران نگاه انتقادي داشته باشد وجود دارد و با ابزارهاي منطقي
تلاش كرده اند فلسفه و ديدگاه هاي ديگران را ارزيابي كنند، ولي اين
كه بيايند فلسفه را ساده كنند نبوده است. شايد اعتقاد داشته اند
فلسفه بايد پيچيده باشد.
يكي از فلاسفه قديم اسلامي يك كرسي درس داشته كه دانشجويان زيادي
نزد او مي آمدند. دانشجويان كه مدتي سر در گم بودند و چيزي نمي
فهميدند پس از مدتي متفرق مي شدند و تعداد اندكي از آنها در كلاس
باقي مي ماند. بعد از آن استاد طوري درس مي گفت كه همه مي فهميدند.
دانشجويان وقتي مي پرسيدند چرا اين كار را كرديد، اول پيچيده توضيح
داديد كه همه رفتند و حالا كه تعداد كم است مطلب را ساده مي گوييد،
او در جواب گفت : مي خواستم توان افراد را بسنجم و بدانم كه چقدر
توان دارند.
فلسفه را نبايد عام كرد. اين فكر در خيلي ها بوده كه مي خواستند
فلسفه را پيچيده كنند و تلاش مي كرده اند به زبان ساده بيان نكنند.
اين مساله باعث شده است فلسفه كمتر حالت عمومي به خود گيرد.
به نظر شما اين ايده كه فلسفه به معناي اعمش بايد به محافل خاصي
يعني متخصصان اختصاص پيدا كند، درست است؟
ما بايد دو چيز را تفكيك كنيم ; اين كه امروزه چه شده و چه بايد
كرد؟ آنچه امروزه مي بينيم ، اين است كه در جهان جديد فلسفه همه جا
حضور دارد; حتي در مدارس ابتدايي به طور ناخودآگاهانه وجود دارد.
اين تصويري است كه مي توانيم از جهان جديد ترسيم كنيم.
اين است كه فلسفه خيلي گسترش و عموميت پيدا كرده است. بنابراين
بايد مباني فلسفه اعم از فلسفه اسلامي و ديگر فلسفه ها را ساده و
در مصاف با يكديگر مطرح كرد.
با توجه به فرمايش هاي شما براي كاربردي كردن فلسفه ظاهرا
كنفرانس هاي زيادي برگزار شده و در راستاي اين كار آقاي ليپمن شاخه
جديدي از فلسفه را بنيان گذاشته كه فلسفه براي كودكان و نوجوانان
نام دارد.
ايده ايشان اين بوده كه آموزش و پرورش ما بدون فلسفه و تفكر همراه
با تامل است ; يعني بچه ها حفظ مي كنند، بعد امتحان مي دهند و نمره
مي گيرند و فراموش مي كنند.
روشهاي فلسفي يا سقراطي بايد وارد آموزش و پرورش شوند، تا بچه ها
را وادار كنند از كودكي فكر كردن را ياد بگيرند، تفكر به روشهاي
مختلف را ياد بگيرند. تفكر انتقادي به روش خلاق و تفكر مراقبتي را
ياد بگيرند.
ايده اين تفكر اين بوده كه روشهاي فلسفي و روشهاي فكر كردن را داخل
جامعه بياورند و تنها راهش هم از طريق آموزش و پرورش و نهادينه
كردن اينهاست براي اين كه اين كار انجام شود متون فلسفي محض را
كنار گذاشته اند و سعي كرده اند موضوعات فكري مناسب و مورد نياز
بچه ها را وارد داستان ها بكنند و از اين طريق آن را به آموزش و
پرورش تزريق كنند.
از سوي ديگر، در مقدمه داستان راستان شهيد مطهري مي خوانيم وقتي
داستان را براي عموم مردم مي نوشتند، دوستانش به ايشان گفتند: براي
شما كسر شان است و ايشان اين مطلب را در مقدمه تحليل كرده و گفته
اند: من اين را يك بيماري مي دانم كه مردم فكر مي كنند داستان
نويسي كاري است كوچك. به نظر من داستان نويسي از كارهاي مهم است.
من كارهاي فلسفي را كنار گذاشته ام و اول مي خواهم اين كار را
انجام دهم. به اين طريق هم به اهميت داستان و هم به اهميت آموزش
تفكر از طريق داستان به عموم مردم فكر مي كرد. من مي خواهم سوال
كنم آيا بعد از شهيد مطهري كه ايشان يك كار نو را ارائه داده اند،
اين كار ادامه پيدا كرده يا نه؟
يكي از ابزارهاي جديد ساده سازي فلسفي مي تواند داستان باشد و اين
حقيقت دارد. كارتون ها و فيلمها روايت هايي از فلسفه هستند. در
اينها عناصري از فلسفه جديد تزريق شده است.
البته حقيقت دارد كه فلسفه را نمي توان در آن سطح انتزاعي نگه داشت
و بايد ساده شود و به نظر من كاري كه شهيد مطهري كرد بدعت نبود و
در فلسفه ما سابقه طولاني دارد.
شيخ اشراق تعدادي كتب فلسفه دارد كه به زبان داستان نوشته شده.
البته در حوزه عرفان بيشتر است ; يعني عرفا بيشتر مايل بودند مطالب
و حكايت تاريخي خود را به صورت داستان بياورند يا نمادپردازي كنند.
در كتب فصوص ابن عربي هم ، با نمادپردازي مطالبي بيان شده است. اين
سبك ، سبكي بوده كه در ميان فلاسفه و عرفا متداول بوده و البته
فراگير نبوده است. امروزه هم به دليل شرايطي كه وجود دارد و اهميتي
كه داستان نويسي و رمان دارد بايد به صورت فراگير انجام شود، ولي
هنوز كاري در اين زمينه صورت نگرفته است.
مسلما در فلسفه غرب كارهايي انجام شده و مثلا به وسيله كتابهايي
حاوي كاريكاتور و طنز، فلاسفه را معرفي مي كنند و اخبار آنها را به
ديگران مي شناسانند، ولي در كشور ما كار جدي اي صورت نگرفته و شايد
به همين دليل ضرورت آن مشخص نشده است.
اصل ديگري كه در مبحث كاربردي و عمومي كردن فلسفه وجود دارد، تغيير
نقش آموزشگر است. منظورم تغيير نقش دادن معلم يا استاد است.
چنان كه جان ديويي پيشنهاد مي كند معلم نقش قبلي خود را از دست مي
دهد و به عنوان يك دوست و رفيق يا رابط در كنار دانش آموزان يا
دانشجويان قرار مي گيرد و آنها را وادار به تفكر مي كند.
او حفظ كردن را توصيه نمي كند و همان طور كه سقراط كودك برده را
وادار به حل مساله يا استنباط رياضي مي كند، معلم جديد سعي مي كند
به ديگران بياموزد خودشان حقيقت را كشف كنند، تا اين ملكه ذهن شان
شود و هميشه برايشان باقي بماند.
حالا سوال من اين است كه آيا نقشي كه از سوي جان ديويي براي معلم
پيشنهاد شد در مكتب اسلامي و در مكاتب ديگر وجود داشته و اگر وجود
داشته با چه اشكالي بوده؟
نقشي كه معلم در فلسفه ما دارد، نقشي است قابل توجه. معلم نقش
فعليت دهي دارد. او مي خواهد از روشي مناسب استعدادهاي دانشجو يا
طلبه را بارور كند و به فعليت برساند.
صرفا نمي خواهد مطلب را تحويل دهد و لذا نفسش تاثير دارد و چيزي كه
در سنت ما وجود داشته ، برخلاف چيزي است كه امروزه مي بينيد: اين
كه هر حرفي كه معلم مي گويد آخرين كلام است.
معلم بايد راهي را براي شنونده باز كند كه شنونده بتواند بسادگي به
فعليت برسد. همين طور ممكن است شاگرد حرف استاد را نپذيرد. وقتي مي
خواهيم فلسفه را براي كودك ساده سازي كنيم ، نقش معلم برجسته مي
شود.
نه اين كه مثل روش ارسطويي ده برهان روي تخته بنويسد و از شاگردي
كه فكرش در آن سطح رشد نكرده دليل بخواهد. البته اين روشي است كه
مي تواند جهت داشته باشد و از جهت درست به فعليت برسد. مشكلي كه
فلسفه دارد، اين است كه وقتي شما رياضيات را با فلسفه مقايسه مي
كنيد مي بينيد رياضيات را ممكن است به صورت خودآموز بخوانيد و
متوجه هم شويد، ولي فلسفه مشكلات زيادي دارد، زيرا مفاهيم آن خيلي
انتزاعي و مجرد است و به تدبير ما خيلي آسماني است و به سختي خاكي
مي شود; اما فيزيك و رياضي و امثال اينها ملموس تر است و قواي آن
در عالم وجود دارد.
به صورت اجمالي در فلسفه ما، حضور پاي درس استاد و شنيدن مطلب از
او مي تواند استعدادهاي شاگرد را به فعليت برساند. مباحثه در يك
مطلب ، ايراد و اشكال در حوزه هاي علميه بسيار بوده و در واقع
دانشجو اشتياق داشته اشكالات مرتبط به درس و نه هر اشكالي را مطرح
كند و اين نشان مي داده با فلسفه ، ديالوگي برخورد مي شده.
در فلسفه و علوم عقلي همين برخورد ديالوگي خيلي مهم است. شما اشاره
كرديد سقراط مي خواست آن برده جوان ، خودش مسائل رياضي را حل كند و
در واقع سقراط مسير را به آن نشان مي داد; يعني استاد لازم است
مطلب را به شاگرد بدهد و توانايي انسان در يك رشته خاص به فعليت
لازم برسد.
نقش برجسته اي كه استاد مي تواند داشته باشد اين است.
يك سوال كه هم اكنون به ذهنم رسيد، اين است كه در مكاتب جديد آموزش
، مثلا
P4C
كه
خدمتتان عرض كردم ، شكل كلاسها هم تغيير كرده و البته به شكلي
درآمده كه در مكتب ما هم وجود داشته.
در اين جا دانش آموزان به رديف و پشت سر هم نمي نشينند بلكه در يك
حلقه دور كلاس مي نشينند و حلقه اي براي تحقيق يا كندوكاو تشكيل مي
دهند.
اسم اين حلقه را كند و كاو ترجمه كرده ايم. در اين حلقه دانش
آموزان حق دارند از معلم سوال كنند، نقد كنند، دليل بخواهند، دليل
ارائه دهند و كلاس با يك ديالوگ به سوي يافتن حقايق و معاني پيش مي
رود و البته كودكان ياد مي گيرند وقتي نقدي بر آنها وارد مي شود،
عصباني نشوند و تامل كنند و از دوستان خود دليل بخواهند و همين طور
وقتي نقدي بر ديگران وارد مي كنند دليل ارائه دهند و انتقادات خود
را طوري منتقل كنند كه دوستان و يا معلم خود را ناراحت نكنند و
آنها در واقع يك نوع ديالوگ را در كلاس مي آموزند.
شايد بخشي از اين عنصر را بتوان در كلاسهاي حوزه در ديالوگ هاي دو
نفري (يا بين شاگردان و يا بين معلم و شاگرد) يافت كه در آن هر كسي
دوستي براي بحث انتخاب مي كند، دوستي كه با او به مباحثه بپردازد و
سخنان يكديگر را نقد مي كنند و از هم دليل بخواهند و در واقع با هم
جدل كنند.
اين براي من نكته جالبي است. اگر توصيفي در اين مورد داريد، ارائه
دهيد.
فضاي فيزيكي كلاس و نحوه نشستن آنها مساله مهمي است. در قديم
كلاسها در مساجد يا مدارس به معني مسجد برگزار مي شد.
در اين كلاسها افراد به صورت حلقه نه به صورت رديفي دورتادور مي
نشستند و گوش فرا مي دادند و به قول بعضي فلاسفه معرفت صورت جمعي
دارد، يعني معرفت يك فرآيند جمعي است. وقتي در يك فضاي بسته چند
نفر مي نشينند ديالوگ نمي تواند تنها بين 2 نفر شاگرد و استاد باشد.
ارتباطي كه دانشجويان با هم دارند و نحوه نگرشي كه به يكديگر دارند
مي توانند خيلي تاثيرگذار باشد و مطلب را پيش ببرند. همه مي توانند
در بحث مشاركت داشته باشند.
اين ويژگي است كه حلقه كند و كاو مي تواند داشته باشد; يعني همه
اطرافيان در گفتگو درگير مي شوند و چهره به چهره بودن افراد و
حالاتشان نشان مي دهد مطلب تا چه حد پيش رفته.
نگاه هم نوعي ديالوگ است ، كه مي تواند به بحث جهت دهد. نحوه چينش
استاد و دانشجو بسيار تاثير دارد و مي تواند نوعي جنبش و تحرك در
محفل درس ايجاد كند.
يكي از علل اين روش اين است كه همه در درس شركت مي كنند و درس به
صورت دستجمعي انجام مي شود و همه اطرافيان خود را در درس درگير مي
كنند.
اما يك سوال شخصي. تا به حال به ذهنتان رسيده كتابي از فلسفه
بنويسيد كه عموم مردم بتوانند استفاده كنند يا يك داستاني به زبان
ساده ولي فلسفي؟
تا به حال دنبال اين كار نرفته ام و دلايلي هم براي اين كار داشته
ام. اين كار از نوشتن خود فلسفه دشوارتر است.
وقتي كتاب فلسفه نوشته مي شود مخاطبان اين كتاب افراد مشخصي هستند.
بنابراين مي توان تخصصي كار كرد ولي اگر بخواهيد ساده نويسي كنيد،
اين كار متفاوت است. من پيشنهاد داشتم.
نظير كاري كه در غرب صورت مي گيرد در كشور ما هم صورت بگيرد، ولي
هنوز عملي نشده. خودم هم راهكارهايي داشته ام ، ولي دنبالش نبوده
ام كه داستان بنويسم. چنين داستان هايي بسيار پيچيده هستند و شايد
از يك طرف مشغله هاي من زياد است و چون اين كار وسعت زمان مي خواهد.
از طرف ديگر شايد در آن حد نباشم كه داستان نويسي كنم. بعضي داستان
هاي نوشته شده خيلي ساده و در عين حال بسيار تخصصي هستند و در آنها
قالبهاي خاص فلسفي و منطقي مطرح شده اند. قطعا اين كار توانايي هاي
خاص مي خواهد و فراغتي مي طلبد كه من آن را ندارم.
منظورم از داستان ، اعم از داستان هاي ادبي و داستان هاي ديگر است.
چقدر علاقه مند به داستان نويسي هستيد و آيا در اين زمينه دروسي در
حوزه تدريس مي شود كه يك سري از طلاب به مسيري هدايت شوند تا
ادبيات ديني را در قالب داستان ارائه دهند. چنين كارهايي انجام مي
شود يا نه؟
اولين كسي كه اين كار را انجام داده خداوند است. در قرآن خيلي از
مطالب را در قالب داستان ها و اساطير ديني مطرح كرده اند و در حوزه
علميه هم كساني هستند كه در اين زمينه كار مي كنند و آثاري هم
دارند و تا آنجا كه خبر دارم ، كساني هستند كه روي داستان نويسي در
اين زمينه كار مي كنند.
كار كردن در اين زمينه مشكل است ، چون قاعده بردار نيست ; يعني به
چه شكلي لازم است باشد، همين قدر كه داستاني باشد كافي است. خود
داستان عوالم متعددي دارد.
هر كدام با ديگري تفاوت دارد. داستان ها انواع مختلف دارند. ممكن
است داستاني باشد براي يك سن خاص و داستان ديگري براي سن ديگري.
بايد اين هم در نظر گرفته شود، ولي روي هم رفته اين نگرش و دنبال
اين كار بودن مي تواند مفيد باشد و نتايج خوبي داشته باشد.
وقتي داستان نوشته شد، مي تواند با سناريوهايي وارد سينما شود ;
يعني اگر سينماي ما ضعيف است ، يكي از دلايل ضعفش مي تواند اين
باشد كه ما سناريوهايي را كه براي فيلم تهيه شده اند، نداريم.
اگر فرض كنيم درباره چهارده معصوم روايت داستاني كم داريم ; يعني
زندگي آنها را كم بررسي كرده ايم و به صورت قابل استفاده و داستان
كم ارائه كرده ايم (مانند داستان راستان) نتيجه اش اين خواهد شد كه
فيلمهايي كه توليد مي شوند، كمتر متاثر از حقايقي از فرهنگ و سنت
خودمان باشند.
براي توليد اين داستان ها دغدغه هايي وجود دارد، ولي به طور كلي
عموميت پيدا نكرده اند.
بله ، هنوز به آن صورت عموميت پيدا نكرده و جدي گرفته نشده اند.
مساله اين است كه ضرورت اين كار به آن صورت تشريح نشده است. اصلا
خود داستان نويسي يك نوع فرهنگ و يك ضرورت است.
زمينه هايي كه كار نشده اند، خيلي زياد هستند. اين هم يكي از آن
زمينه هاست كه بايد جدي گرفته شود و كارهايي در آن زمينه انجام
شود. عرفان ما قابليت بيشتري براي شكل داستاني پيدا كردن دارد، چون
خيلي صورت ملموسي دارد. عرفا هم اين كار را كردند.
به نظر من ، قدم اولي كه بايد در سنت خودمان برداشته شود اين است
كه داستان هايي كه عرفاي بزرگ دارند بايد استخراج شوند و به زبان
روز تبديل شوند. اين راه خيلي ساده تر است ، ولي فلسفه ما كمتر كار
شده است.
عرفاي ما به زندگي روزمره و انسان نظر داشته اند و يكي از مطالبي
كه هم اكنون فلاسفه اگزيستانسياليسم دارند، اين است كه فلسفه به
جاي اين كه به انسان مشغول باشد، به مفاهيم انتزاعي مشغول شده و
اين مشكلي است كه عرفان نداشت ; يعني با انسان و زندگي انسان و
آغاز و پايان انسان سر و كار داشت.
لذا خيلي صورت اسطوره اي و داستاني دارد و قابليت بيشتري دارد كه
به صورت داستان تبديل شود و استخراج و به زبان روز ترجمه شود.
احتمالا شما هم شنيده ايد كه 2 يا 3 سال پيش يك دانشجوي دكتراي
امريكايي مثنوي را به زبان روز ترجمه كرد و با اين كه قبلا 2 يا 3
ترجمه ناموفق داشت در آن سال اين كتاب استقبال زياد به دست آورد و
يا اصلا پرفروش ترين كتاب در امريكا شد.
اين در حالي است كه متاسفانه در كشور ما پرفروش ترين كتابهاي
عرفاني ، كتب عرفان سرخپوستي و عرفان چيني هستند، چون ما خودمان
نمي آييم كتابها را به زبان روز ترجمه كنيم.
اگر خود مولوي را هم با شعراي ديگر مقايسه كنيم ، يكي از دلايل
توفيق مولوي اين است كه داستان پردازي مي كند ; يعني مطالب عرفاني
را در قالب داستان هاي تاريخي ارائه مي دهد.
مثلا خود مثنوي با ديوان حافظ خيلي تفاوت دارد ; چون بيشتر تعليمي
است.
ديوان حافظ بيشتر حالات خودش را بيان مي كند ولي اين مي خواهد
تعليم بدهد. تعليم از اين جهت كه داستان ارائه مي دهد، شواهد
تاريخي ارائه مي دهد و اين يك امتياز است كه مثنوي دارد كه آن هم
درواقع در اين قاعده مي گنجد كه جزو كتابهاي عرفاني است و داستان
پردازي زياد كرده است و قابليت استخراج بيشتري دارد.
سعيد ناجي
|